همه از عشق نوشتند !!! از دوست داشتن نیز همه نوشتند!! از
روشنی مهتاب از دل گرمی خورشید همه باز ، نوشتند!! نوشتند و
ندانستند،از چه در گذر ایام گذشتند .؛و چه ها را که نگذاشتند.؟؟
بگذار من هم قصهء دردمم بنویسم،
از عشق و همه کین و سرابش
از خوشکلئ آن دسته گُل ، داده به آبش!!
از تاریکئ مهتاب
از آن همه تردید
از بی رحمی خورشید...
از بی رنگی وبی مزگئ ، کال شرابش!!
از آن همه سگ دو...
از آن همه شب گردی و خواب، حرامش!!!
رفتم به درش شام که بینم رُخ ماهش!!!!
سر گشته و مغموم ، چه شد..................؟ در هم گره خورد،
آیا نگاهم به نگاهش؟؟
طومار نوشتم که جانم به فدایت!!
یک نیم نگهی کن، به این عاشق در بند.
راضی نگهم دار تو با آن همه لبخند!
بیمار شدم از هجر و فراقت!!!
یک روز که نه! ماه که نه! هفته که نه!
یک سال گذشت.............!!!!!!!
از آن یکی طومار..؟؟!!!
ای کاش یکی بود.....! آن همه طومار!!!
پس کو؟؟
نرسید است به یکی، دریغا جوابش!!
بس است دگر عاشقی و نقش بر آبش
امید گسستم من از این عشق ..!!
از روشنی مهتاب از گرمی خورشید
بیزار شدم از تو
بیزار شدم از خویش
بیزار شدم دگر از عشق
لعنت به تو و من، لعنت بر این عشق
لعنت به تو و من وعشق و بر این
... ذات خرابش.....
این شعر نوشتم واسه دوستی که می گه بنویس از اون از خودت از خدا بنویس . من هم
نوشتم و توی نوشته هام گفتم که عشق مث یه قطره اشک از چشام افتاد...................
دیگه چشم دیدن رنگ عشقُ ندارم گوش شنیدن آواز عشقُ ندارم..دیگه دل واسه جا دادن
عشقُ ، هم ندارم.... شما بگین .................... ماهم نشنیده می گیریم

مث همیشه....خوش باشین...دوست داشتین غصه هاتونو بریزین توی دل تاریک من خوشحال میشم.